ايلياايليا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

ايليا خرگوش سفيد من

مامان رفت

  عزيز دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ديشب يك جمله كوتاه گفت با دو كلمه مامان رفت واي من عاشقتم. اين اولين جمله زندگيت بود. مامامن قشــــــــــــــــــــــــنگم. مهربونــــــــــــــــــــــــــــــم .   ...
12 مهر 1391

مرد بزرگ

عزيزكم ايلياي ماماني سلامممممممممممممممم، ميدونم خوبي و الان توي مهد مشغول خرابكاري هستي، خدارو شكر از وقتي مهدت رو عوض كرديم آرامش داري و به لطف خاله فاطمه نازنين سرحالي، اميدوارم اونم هميشه سالم و سرحال باشه، بگذريم تو حالا يك مرد يكسال و پنج ماهه هستي و كلي كارا بلدي ميتوني هرچي دستت هست رو توي سطل زباله بندازي مثل ريش تراش بابا، اشغال آب ميوه ات، كرم دست مامان و خلاصه هرچي كه حس كني ديگه لازمش نداري، عاشق بادكنكي و ازش خسته نميشي تازه خوبم ميرقصي و با كوچكترين صداي موسيقي آماده اي كه تكون بخوري قشنگگگگگگگگگگگگم. البته جديدا داري نسبت به حمام بد اخلاق ميشي كه اونم خودت ميدوني و بابايي، با يوسفم كلا خوش ميگذروني و پسر خاله رو حسابي دوستش ...
10 مهر 1391

تغيير قالب وبلاگت

سلام مامان خوشگل من، امروز قالب وبلاگتو عوض كردم ببخشيد كه بجاي يك خرگوش سفيد يك خرگوش آبي اينجا نشسته اميدوارم حسابي خوشت بيايد، خرگوش كوچولوي مامان، اين خرگوش پاييني هم  مثل خودت حسابي داره تو گرفتن اين جوجوها سماجت ميكنه اونام نوكش ميزنن.                 ...
19 شهريور 1391

گرگان تابستان 91

سلام عزيز دل مامان، ببخشيد مدتهاست برات ننوشتم، 2 هفته سر كار نبودم و يك مقداري دسترسي به نتم سخت بود، مرد كوچك من الان دقيقا يكسال و 3 ماهه شدي، هفته پيش رفتيم گرگان پيش مامان بزرگ و بابا بزرگ خيلي خوشحال بودي و كلي از فضاي باز خونه اونها لذت بردي، اما 3 روز لب به غذا نزدي كلي باهات كلنجار رفتيم اما به جز آب و آب ميوه چيزي نميخوردي. اما ما دوست داريم و من و بابا تصميم گرفتيم زودتر بيايم كه تو صدمه نبيني، يواشكي ميگم بابا كلي غر زد كه نبايد ميومديم كه تو اذيت بشي. تو مامان و بابا رو ديگه كامل ميگي و صبحها وقتي از خواب بيدار ميشي داد ميزني مامان ايليا خيلي دوستت دارم و با هر بار مامان گفتنت تمام خستگيام در ميره. ماچ    ...
23 مرداد 1391

مهد سالار

سلام ماماني عزيز دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــم قشنگ مامان چهارشنبه 7 تير ماه تو بعد از تقريباً يكماه بيماري دوباره به مهد رفتي اما اينبار مهد سالار، مهدكودك خيلي خوبيه و من و بابايي خيلي ازش راضي هستيم تو اونجا راحتي و معمولا با صورت خندان تو بغل من مياي و اينجا بايد از خاله فاطمه مهربون تو حسابي تشكر كنم كه يك دنيا خيال منو راحت كرد. منم اميدوارم هر دو فرزند خاله فاطمه خوشبـــــــــــــــخت بشن. كوچولوي مامان ديشب وقتي رفته بوديم بيرون ديگه دلت نميخواست بشيني مثل فشفشه ميدويدي اين طرف و اونطرف خيلي دوستت دارم ماماي جان i هميشه عاشقت ميمونم..   .   ...
19 تير 1391

اين چه مدل خوابه

عزيز دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم اين 2 تا عكس رو ازت گرفتم كه بدوني تو يكسال و 2 ماهگي كجا ميخوابيدي، عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم شاهزاده من.         ...
19 تير 1391

تب بي انتها

امروز شنبه 27 خرداد، خدا ميدونه كه ما ظرف اين چند روز چه كشيديم، تبهاي سوزان تو عزيزم بدنت رو ضعيف و ضعيف تر كرد طوري كه دكتر گفت بيمارستان بستري بشي اما مامان با اشك خواهش كرد تو خونه بموني تا بتونه خودش نگهت داره، 5 شنبه حالت خيلي وخيم شد و ديگه همه دست به دامان خدا شدند، تب قطع نمي شد، خاله نرگس و خاله نسرين كلي نذر و نياز كردن و همه كلي بهم ريخته بودن، عزيز دل مامان نميدوني ما چه كشيديم، تا بالاخره جمعه وضعيت يك مقداري بهتر شد. خدا رو شاكرم بخاطر موهبت بزرگي مثل تو و اميدوارم هميشه تنت سالم باشه. راستي مامان انسي و خاله نرگس ديروز رفتن امام زاده صالح تا نذراشون رو ادا كنن. مامان گلم خاله هاي عزيزم همينجا ميخوام از همتون تشكر كنم، ...
19 تير 1391