ايلياايليا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

ايليا خرگوش سفيد من

تب بي انتها

امروز شنبه 27 خرداد، خدا ميدونه كه ما ظرف اين چند روز چه كشيديم، تبهاي سوزان تو عزيزم بدنت رو ضعيف و ضعيف تر كرد طوري كه دكتر گفت بيمارستان بستري بشي اما مامان با اشك خواهش كرد تو خونه بموني تا بتونه خودش نگهت داره، 5 شنبه حالت خيلي وخيم شد و ديگه همه دست به دامان خدا شدند، تب قطع نمي شد، خاله نرگس و خاله نسرين كلي نذر و نياز كردن و همه كلي بهم ريخته بودن، عزيز دل مامان نميدوني ما چه كشيديم، تا بالاخره جمعه وضعيت يك مقداري بهتر شد. خدا رو شاكرم بخاطر موهبت بزرگي مثل تو و اميدوارم هميشه تنت سالم باشه. راستي مامان انسي و خاله نرگس ديروز رفتن امام زاده صالح تا نذراشون رو ادا كنن. مامان گلم خاله هاي عزيزم همينجا ميخوام از همتون تشكر كنم، ...
19 تير 1391

پسرك عزيزم

ا مروز 21 خردادماه است و تو تقريباً يك هفته است كه به دليل احمالي كه توي مهدت شده بيماري و نگراني من و بابا رو حسابي كلافه كرده، عليرغم تلاشهاي ما براي پيدا كردن يك مهد مناسب اين مهد اصلا شرايط خوبي براي بچه هاي سن تو نداشت. ما كلي از اينكه تورو توي اين مهد ثبت نام كرديم پشيمونيم. مامان اميدواره هر چه زودتر خوب بشي و مشكلت جدي تر نشه. بگذريم تو ديگه حسابي بزرگ شدي و چند كلمه كوتاه رو ميگي، ددر، در، اگه دلت بخواد مامان، رفت.. اي شيطون كوچولوي من. ...
22 خرداد 1391

عزيز دل مامان

امروز ميخوام اينجا بهت بگم خيلي متأسفم، ديروز بعدظهر موقعه اي كه ميخواستم بلند شم و بغلت كنم پام به لباي خوشگلت خورد و بعد از چند لحظه متوجه شدم خون تمام صورتت رو گرفته. خدا ميدونه چه حالي شدم و چقدر ترسيدم، خون بند نميومد و تو مدام گريه ميكردي، منم داشتم ديوونه ميشودم خلاصه با كلي كلنجار اجازه دادي يه مقدار آب تو دهنت بكنم تا دهنت رو بشورم پسرو عزيز دلم مامان خيلي متأسفه، دوستت دارم و از خدا ميخوام هر چه زودتر لبهاي خوشگلت التيام پيدا كنه، براي همين امروز پيش مامان انسيه موندي كه لوست كنه. ماچچچچچچچچچچچچچچچ ...
8 خرداد 1391

اولين روز مهد كودك ايليا

ايلياي عزيزم پسر مامان، امروز اولين روزي بود كه رفتي مهد، اسم مهدت ايمانه، با اينكه خيلي دل نگرانت بودم، اما مامان انسيه مهربون كه مثل هميشه كنارت بود بهم اطمينان داد اونجا جاي خوبيه و مراقبت هستن. مامان متأسفه كه نميتونه كنارت باشه و خيلي غصه داره، اما بدون اين هيچ چيز از عشق مامان به تو كم نميكنه.     ...
30 ارديبهشت 1391

مامان متاسفه

عزيز دل مامان سلام، امروز خيلي دلم برات تنگ شده از اول صبح كه اومدم سر كار، نميدونم شايد هنوز اين چند روزه به خاطر گريه هاي اون روزت توي صندلي ماشين هنوز ناراحتم، اما نميشد توي ترافيك هيچ كاري كرد، بعدها كه اين مطلب رو خوندي بدون مامان عاشقت هست و هيچ وقت نميتواند نارحتي تورو ببينه.   ...
23 ارديبهشت 1391

تغيير چهره وبلاگت

عزيزم هرچي مامان تلاش كرد نتونست با اون قالب ارتباط برقرار كنه فكر كنم يك قالب روشنتر براي روح آبي تو زيباتر باشه، دوســـــــــــــــــــــــــــت دارم.بـــــــــــــــــــــــازم تولدت مبارك. ...
19 ارديبهشت 1391

صندلي ماشين

عزيز دل مامان، تو اصولاً از نشستن توي صندلي ماشين بيزار هستي و اينجا ما تورو بزور يك خيار توي صندلي نگهداشتيم، اينجا راه برگشت از مشهد به گرگان پيش مامان بزرگ و بابا بزرگ هستيم، فروردين 1391، ماماني خيلي دوستت داره.     ...
18 ارديبهشت 1391

تولدت مبارك

پسرم عزيز دل مامان و بابا سه شنبه اين هفته مورخ 19/2/1391 تو يكساله ميشوي و من امروز اين وبلاگ رو برات درست كردم كه من و بابا تمام آرزوها، روياها و اميدهاي خوبي رو كه براي تو داريم توش بنويسيم، از اين كه تو با ما هستي از خداوند بزرگ شاكريم و هميشه از ته قلبمون عاشقت ميمونيم، خدايا بابات اين نعمت بزرگ شكر. تو شيريني زندگي من و بابا هستي اميدورام 100 سالگيت رو جشن بگبري. ...
16 ارديبهشت 1391